رمشک
آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم
 

استفاده صحیح از واتس آپ گروه پاتوق سرایNEWSرمشک


گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
،رمشک،
RAMESHK ‏

 


سلام دوستان جهت عضویت در گروه

 

پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

        

یک پیام کوتاه حاوی متن

) اشتراک(

به شماره

09136137907  
ارسال نمایید.  


بروز ترین گروه از بهترین مطالب


تا جدیدترین مطالب

, خبر , :

‏ ‏
،کلیپ ,

،احادیث ,
،تصاویر،
را از گروه دیافت کنید.
قرآن و رفتار وارونه ی ما با آن. نویسنده: دکتر شریعتی. قرآن کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز. کتابی است که شماره ی آیات جهادش باآیات عبادتش قابل قیاس نیست. این کتاب از آن روزی که به حیله ی دشمن و به جهل دوست، لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد، و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت، و از آن هنگام که این کتاب را

 
  ــ که خواندنی نام دارد ــ   دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله ی شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و... شد، و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند، و بالأخره، این که می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش، و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد. قرآن، من شرمنده ی توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود، همه از هم می پرسند: “چه کس مرده است؟”چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است. قرآن، من شرمنده ی توام اگر تو را از یک نسخه ی عملی به یک افسانه ی موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده،‌ یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می بالد که تو را در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و...
 
  آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟ قرآن، من شرمنده ی توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند، اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند:
 
  احسنت! گویی مسابقه ی نفس است. قرآن، من شرمنده ی توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای. حفظ کردن تو با شماره ی صفحه، ‌خواندن تو از آخر به اول،‌ یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند. خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو، آنان که وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند،‌ گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است. آن چه ما با قرآن کرده ایم، تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیده شده است.. يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ می‌خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند؛ در حالی که جز خودشان را فریب نمی‌دهند؛ (اما) نمی‌فهمند. فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ در دلهای آنان یک نوع بیماری است؛ خداوند بر بیماری آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهایی که میگفتند، عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
 
   ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﻭ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ . ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﺯﯾﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ .   ﺭﻭﺯﯼ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ   ﮔﻔﺖ :
 
   ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ، ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺮﺯﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﻣﻦ ﺯﺭ ﻭ ﺯﯾﻮﺭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ! ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ !
 
   ﺯﻥ ﺑﺎ ﻧﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺯﯾﺒﻨﺪﻩ ! ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ . ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ :
 
  ﺧﻮﺏ ! ﺷﻬﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟ ﺭﻓﺘﯽ؟
 
   ﮔﺸﺘﯽ؟ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ . ﺯﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ
 
   ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
 
   ﻭ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﭼﺎﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ! ﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :
 
ﻣﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
 
   ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﺳﻌﯽ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﯿﺎﻧﺪﺍﺯﻡ، ﻣﮕﺮ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﺩﮐﯽ   ﭼﺎﺩﺭ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻡ !

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: چهار شنبه 29 آبان 1392برچسب:رمشک,گروه واتس آپ رمشک,پاتوق سرای واتس آپNEWSرمشک,مذهبی,عکس مذهبی,مطالب مذهبی,حدیث,فیلم مذهبی,,
  • واتس ساپ,وات ساپ,گروه وات ساپ رمشک,گروه پاتوق سرای رمشک مذهبی

     

     
      
    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

     

    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید. ارسال:مخاطب حسین نورمحمدی,رمشک

     
      چهل اخلاق و رفتار پیامبر گرامى اسلام صلی الله علیه و اله وسلم:   (1)دائماً متفکر بود (2)اکثر اوقات ساکت بود (3)خلقش نرم بود (4)کسى را تحقير نمى کرد
     
      (5)دنيا و ناملايمات هرگز او را به خشم نمى آورد (6)حقى كه پايمال مى شد از شدت خشم کسى او را نمى شناخت تا اينکه حق را يارى کند (7)هنگام اشاره به تمام دست اشاره مى فرمود
     
      (8)وقتى خوشحال مي‌شد چشمها را به ‌هم مى نهاد (9)بيشتر خنده‌هاى آن حضرت تبسم بود (10)هميشه مى فرمود حاجت و نياز کسانى که به من دسترسى ندارند را ابلاغ کنيد (11)هر کس را به مقدار فضيلتى که در دين داشت احترام مى کرد
     
    (12)با مردم انس مى گرفت و آنان را از خود دور نمى کرد (13)در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفريط نمى کرد (14)زبان خويش را از بيان سخنان غيرضرورى کنترل مى کرد (15)در انجام وظيفه به هيچ وجه کوتاهى نمى كرد (16)بافضيلت‌ترين فرد نزد پيامبر خيرخواه‌ترين آنان براى مردم بود
     
       (17)پيامبر در هيچ محفل و انجمنى نمى نشست و برنمى خاست جز آنکه به ياد خدا باشد   (18)در مجالس جايگاه خاص براى خود برنمى گزيد   (19)هنگامى كه بر جمعى وارد مى شد هر جايى خالى بود مى نشست و به ياران خويش دستور مى داد اين گونه عمل کنند.
     
       (20)هر کس براى رفع نياز رجوع مى کرد نيازش را برآورده مى کرد يا با کلام دلنشين آن حضرت قانع مى شد. (21)رفتار پيامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدرى دلسوز و مهربان مى دانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار يکسان بود (22)مجلسش مجلس بردبارى، حيا، صدق و امانت بود (23)عيب‌جو نبود و از کسى هم تعريف زياد نمى کرد
     
       (24)پيامبر نفس خود را از سه چيز پرهيز مى داد جدال، پرحرفى و سخنان غيرضرورى (25)هرگز کسى را سرزنش نمى کرد (26)در پى لغزش‌هاى مردم نبود
     
      (27)سخن نمى گفت مگر در جايى که اميد ثواب در آن وجود داشت (28)سخن کسى را قطع نمى کرد مگر اين که از حد متعارف تجاوز مى کرد (29)به آرامى و متانت گام برمى داشت
     
       (30)کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدايش از همه مردم زيباتر بود (31)رسول خدا صلی الله علیه وسلم شجاع‌ترين، بهترين و سخاوتمندترين مردم بود (32)پيامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکيبا بود
     
       (33)پيامبر بر روي زمين مى نشست و غذا مى خورد (34)با دست خويش کفش خود را وصله مى زد و جامه خود را با دست خود مى دوخت (35)آنقدر از ترس خدا مى گريست که جاى نماز آن حضرت نمناک مى شد (36)هر روز هفتاد بار استغفار مى كرد
     
       (37)لحظه‌اى از عمر بابرکت خويش را بيهوده نمى گذرانيد (38)ديرتر از همه مردم به خشم مى آمد و زودتر از همه راضى مى گشت (39)با ثروتمندان و تهيدستان يکسان دست مى داد و مصافحه مى کرد وقتى به کسي دست مى داد بيش از او دست خويش را باز نمى کشيد
     
    (40)با مردم شوخى مى کرد تا مردم را خوشحال سازد. ...به امید اینکه پیامبر بزرگوارمان همواره الگوی عملی ما در زندگیمان باشد... ارسال:مخاطب میثم علیدادی طایکان
     
       پیامبر(ص):   ایمان دونیمه است: یک نیمه درشکیبایی ویک نیمه درسپاسگزاری ارسال:مخاطب حمز سرحدی ﺑﻪ ﭘﺮﺳﭙﻮﻟﯿﺴﯿﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﻻﻥ ﭼﻨﺪﻡ ﺟﺪﻭﻟﯿﻦ ؟! ﻣﯿﮕﻪ :
     
    ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺁﺩﺭﺱ ﺑﺪﻡ ﮔﻢ ﻣﯿﺸﯽ ؛ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ؛ ﺗﯿﻢ ﺳﻮﻡ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﺎﯾﯿﻢ

    واتس ساپ,گروه پاتوق سرای واتس ساپNEWS

     


    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

      

     


    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید. ارسال توسط:مخاطب حسین نورمحمدی داستان گردن‌بن را اینگونه بیان می کند:

     
       او گفت:   در یکی از روزها که من در مکه مکرمه بودم گرسنگی شدیدی به من روی آورد و هرچه به دنبال غذا گشتم چیزی را برای خوردن نیافتم. در این اثنا ناگهان کیسه ای از ابریشم را که با نخی ابریشمی بسته شده بود را پیدا کردم.   آنرا برداشته و با خود به خانه بردم. زمانی که سر آن را باز کردم چشمانم به گردن بندی از مروارید افتاد که تابه حال مانند آنرا ندیده بودم. گفت:
     
       سر آن را به حالت اول بستم و برای یافتن غذا از خانه بیرون رفتم. در این حال پیرمردی را دیدم که صدا می زد و می گفت: هر کس کیسه ای را بیابد که نشانی اش چنین و چنان است ۵۰۰ دینار طلا به او مژدگانی خواهم داد. با خود گفتم که من اکنون انسان محتاجی هستم دینارها را می گیرم و کیسه را به او می دهم. پیرمرد را صدا زدم و او را با خود به خانه بردم و نشانی های کیسه و مروارید و تعداد آنها را از او پرسیدم.
     
    وقتی مطمئن شدم که خودش است آنرا بیرون آوردم و به او تحویل دادم. پیرمرد هم ۵۰۰ دیناری را که به عنوان مژدگانی تعیین کرده بود بیرون آورد تا به من بدهد. به او گفتم : که من از تو پاداشی نمی خواهم پولها را برای خودت بردار .
     
      پیرمرد گفت: حتما باید این دینارها را از من بگیری و خیلی اصرار کرد… و من در حالی که بسیار محتاج بودم به او گفتم:
     
      قسم به خدایی که هیچ معبود برحقی جز او نیست من از کسی جز او پاداشی نمی خواهم. و دینارها را قبول نکردم. او هم من را رها کرد و بعد از ایام حج به کشورش باز گشت. اما من از مکه بیرون آمدم و سوار کشتی شدم . در بین راه هوا طوفانی شد و کشتی شکست ، مردم غرق شدند و اموال نابود.   الله سبحانه و تعالی من را حفظ کرد. و من به همراه تکه ی شکسته ای از کشتی در میان دریا به راست و چپ در حرکت بودم و نمی دانستم که به کجا خواهم رفت. مدتی در میان دریا سرگردان بودم تا اینکه امواج من را به جزیره ای کشاندند که ساکنان آن همگی انسانهای بی سوادی بودند که خواندن و نوشتن نمی دانستند. شیخ می گوید: من به مسجد رفتم و در آنجا شروع به قرائت قرآن نمودم. اهل مسجد تا من را دیدند دور من جمع شدند و هیچ کس در جزیره نبود مگر اینکه می گفت: به من قرآن بیاموز.
     
      من هم به آنها قرآن آموختم و از این طریق خیر زیادی نصیبم گشت .   سپس در مسجد مصحف پاره پاره ای را پیدا کردم . آنرا برداشتم تا بخوانم. زمانی که آنها من را در این حال دیدند، گفتند که آیا تو نوشتن بلدی؟ گفتم: بله گفتند:
     
      که به ما نوشتن را یاد بده و من گفتم : اشکالی ندارد. آنها نیز فرزندان خود را آوردند و من به آنها نوشتن را آموزش دادم و از این راه نیز خیر کثیری نصیبم شد.
     
      مردم جزیره که به من علاقه مند شده بودند و دوست داشتند که با آنها بمانم ، گفتند: در بین ما دختر یتیمی است که مقداری ثروت نیز به همراه خود دارد و می خواهیم که او را به عقد تو دربیاوریم تا با ما دراین جزیره بمانی. شیخ گفت: درابتدا قبول نکردم. ولی آنها آنقدر اصرار کردند که در جلوی خود هیچ راهی جز قبول این پیشنهاد نیافتم. سپس خویشاوندانش دختر را آماده کرده و به نزد من آوردند تا او را ببینم. من همینکه به او نگاه کردم گردن بندش توجهم را به خودش جلب کرد…
     
    درست شبیه همان گردن بندی که در مکه دیده بودم به گردن دختر بود!خیلی تعجب کردم و چشمم به گردن بند دوخته شد… خویشاوندان دختر گفتند: شیخ قلب دختر یتیم را شکستی ! چرا به او نگاه نمی کنی و توجهت فقط به گردن بند است. گفتم: این گردن بند داستانی دارد.
     
       گفتند: داستانش چیست؟ داستان را برایشان تعریف کردم. فریاد کشیدند و با صدای بلند تهلیل ، تکبیر و تسبح گفتند تا جایی که صدایشان کل جزیره را پر کرد.   گفتم:   سبحان الله شما را چه شده؟
     
       گفتند: آن پیرمردی که تو او را در مکه دیدی و گردن بند را از تو گرفت، پدر این دختر بود. و از زمانی که از حج برگشت، پیوسته می گفت: به خدا قسم در روی زمین مسلمانی را مثل آن شخص که گردن بند را در مکه به من برگرداند ندیده ام. خداوندا او را پیش من بیاور تا دخترم را به ازدواجش دربیاورم. و پیرمرد فوت کرد و خداوند دعایش را اجابت نمود.
     
       می گوید: مدتی را با او گذراندم ،‌ از بهترین زنان بود و خداوند از او دو فرزند به من ارزانی داشت. سپس فوت کرد،‌ خدا رحمتش کند و آن گردن بند را برای من و فرزندانم به ارث گذاشت. شیخ می گوید:
     
      سپس فرزندانم یکی پس از دیگری فوت کردند و گردن بند به من رسید و من آن را هزار و صد دینار فروختم. شیخ بعدها می گفت: این بقایای پول همان گردن بند است. خدا همگی را رحمت کند. هر کس به خاطر خدا چیزی را ترک کند خداوند او را عوض می دهد. ارسال:مخاطب میثم علیدادی؛طایکان
     
       حدیثی ازپیامبراکرم (ص): بالاترین درجه جهاد آن است که درحضورفرمانروای ستمگری سخن ازعدل وداد گفته می شود.

    واتس,واتس ساپ,وات ساپ,گروه پاتوق سرای رمشکNEWS

     


    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

      

     


    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید. رﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ . ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ . ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ 10 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ) ﺗﺎﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ (. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ . ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ . ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ) ﮐﻮﭼﮑﯽ (ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﮔﺮ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ) ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯿﺰﻧﻪ( .
      ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ . ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ . ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ .ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ؛ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ،ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ

     
       ‏ ارسال شده:توسط مخاطب خاص چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن... بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون : اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالاشده معاون رئيس و اونقدر پولدارشده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
     
    دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه.. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!! سومي:
     
       خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد! هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
     
       سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟! چهارمي گفت:
     
       دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه! سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
     
      دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و مندوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
     
       نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!

    واتس ساپ,گروه واتس رمشک,مذهبی,

    همیشه باخودت زمزمه کن و برای دوستانت بفرس و مراازدعای خیرتان محروم نکنید زیباترین معشوق : الله زیباترین بانگ : الله اکبر زیباترین ستون : نماز زیباترین آواز : اذان زیباترین خانه : کعبه زیباترین مرگ : شهادت

     
      زیباترین عمل : عدالت   زیباترین اغوش : آغوش مادر زیباترین دعا : ربنا زیباترین دوست : کتاب زیباترین لحظه : پیروزی
     
      زیباترین رحمت : باران زیباترین تشکر : جزاکم الله خیرا زیباترین حرف : حق
     
      زیباترین کسب : کسب علم زیباترین زینت : ادب زیباترین ناله : نیایش زیباترین کلمه : محبت
     
    زیباترین نیکی : نیکی به پدر و مادر زیباترین دین : اسلام زیباترین ذکر : سبحان الله و بحمده و لااله الا الله نگرانی ازچیزی:همیشه بگو:حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم گرفته ای :همیشه بگو:لااله الا الله ولا حول ولا قوه الا بالله
     
       ناراحتی:همیشه بگو:انما اشکو بثی وحزنی لله درزندگیت موفق نیستی:همیشه بگو:وماتوفیقی الا بالله علیه توکلت والیه انیب   خوشحال نیستی :همیشه بگو:حسبی الله ونعم الوکیل   ازدنیاخسته ای:همیشه بگو:اللهم اجعل همی الاخره
     
       نمازهایت به موقع ومداوم نمیخوانی:همیشه بگو: اللهم اجعلنی مقیم الصلاه ومن ذریتی میخواهی ازدواج کنی:همیشه بگو؛ ربی لاتذرنی فردا وانت خیرالوارثین تنهایی؛همیشه بگو؛ ربی هب لی من لدنک سلطانا نصیرا خوشحالی؛همیشه بگو؛ الحمدلله حمدا کثیرا ومبارک
     
       درکارهایت سختی میبینی؛همیشه بگو: اللهم یسرلی اموری واشرح لی صدری دوست داری ارزویت براورده شود؛همیشه بگو؛استغفرالله واتوب الیه تودلت ازدست کسی ناراحتی؛همیشه بگو؛ اللهم اجعلنی من کاظمین الغیظ والعافین عن الناس
     
      میخواهی دایم قران بخونی؛همیشه بگو: اللهم اجعل القران ربیع قلبی خونه ای دربهشت میخواهی:همیشه بگو قل هوالله احد. الله صمد. لم یلدولم یولد. ولم یکن له کفوا احد میخواهی خانه ات پرازگنج بشود :همیشه بگو سبحان الله وبحمده وسبحان الله العظیم
     
       میخواهی غیبت نکنی؛همیشه بگو: اللهم اجعل کتابی فی علیین واحفظ لسانی عن العالمیین میخواهی به خوبی واطمینان خاطر زندگیت سپری شود؛همیشه بگو. اللهم انی استودعک حیاتی.
     
       همیشه باخودت زمزمه کن و برای دوستانت بفرس و مراازدعای خیرتان محروم نکنید

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: یک شنبه 26 آبان 1392برچسب:واتس ساپ,گروه واتس ساپ رمشک,رمشک,رمشکی,گروه پاتوق سرای رمشک,مذهبی,,
  • واتس آپ،وات ساپ،گروه پاتوق سرای Newsرمشک،rameshk،رمشک،

     


    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

      

     


    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید.
    ارسال مخاطب: مهر جواني نزد عالمي آمد واز او پرسيد:من جوان كم سني هستم اما آرزوهاي بزرگي دارم و نمي توانم خود رااز نگاه كردن به دختران منع كنم،چاره ام چيست؟ عالم نيز كوزه اي پر از شير به او داد و به او توصيه كرد كه كوزه را به سلامت به جاي معيني ببرد و هيچ چيزاز كوزه نريزد.....واز يكي از طلبه هايش درخواست كرد او را همراهي كند واگر شير را ريخت جلوي همه ي مردم او را كتك بزند. جوان نيز شير را به سلامت به مقصدرساند. و هيچ چيز از آن نريخت. وقتي عالم از او پرسيد چند دختر را در سر راهت ديدي؟ جوان جواب داد:

     
      هيچ،فقط به فكر آن بودم كه شير را نريزم كه مبادا در جلوي مردم كتك بخورم و در نزد مردم خار وخفيف شوم. عالم هم گفت:اين حكايت انسان مؤمن است كه هميشه خداوند را ناظر بر كارهايش ميبيند و از روز قيامت و حساب و كتاب بيم دارد.   ***الهم الرزقنا قبل الموت توبه و عند الموت الشهاده و بعد الموت جنه *** در خواندن این دعا کوتاهی نکنید چون نصیب هر کسی نمی شود بفرست برای اونایی که برات ارزش دارن ارسال:مخاطب حسین نورمحمدی اندکی بیندیشیم ، به آنهایی که هیچ گاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند، به آنهایی که هنگام خروج از خانه گفتند روز خوبی داشته باشی و هرگز روزشان شب نشد، به آنهایی که هنگام خواب گفتند تا فردا صبح و هرگز صبحی دیگر را تجربه نکردند، به آنهایی که وعده دیدار دادند و دیدارشان به قیامت افتاد، به مسافرانی که سفرشان بی بازگشت بود، به بچه هایی که دلتنگ آغوش مادرشان بودند و به او گفتند که زود بر گرد و اکنون نشسته اند و معصومانه انتظار می کشند، به پدر که آخرین توصیه هایش را به فرزندش گفت که مواظب خودش باشد و هنوز به این فکر است که کدام سخن را نگفته است، به دلداده ای بیندیش که چشمانش تا همیشه به یک سو خیره است و می داند که دیگر خبری نیست، به دوستانی فکر کن که به آسانی دوستی ها را تیره کردند و دیگر موقعی برای در آغوش کشیدن هم ندارند، به کسانی فکر کن که چه راحت رفتند و چه زود فراموش شدند، به افرادی که بر سر موضوعاتی بی ارزش به روی هم ایستادند و بعدها غرور مانع عذر خواهی شد و داغش تا همیشه بر دلشان ماند به مرگ فکر کن که چه سریع میاید و به چه راحت خلع سلاح می کند، به نگرانی های بعد از آن بیندیش تا دیگر هیچ چیز تو را از محبت کردن باز ندارد، به فردای خودت بیندیش که تو هم به زودی یکی از همان کسانی هستی که روزی برای خود کسی بودندو اینک در زیر غبار زمان فراموش شده اند، پس فرصت رابرای عبادت خداوند و شادی کردن و شاد کردن غنیمت بدان تا می توانی بخندو بخندان مبادا خاطری را برنجانی که گاهی جبران ممکن نیست... به این نام ها در دنیا بسیار توجه داریم
     
      پروفیسور ، دكتر ، مهندس ،
     
      معلم ، اما ! چه نام های را به اخرت خویش اختیار كردایم ؟! الصائمون ،
     
    القائمون ، القانتون ، المتصدقون ، الراكعون ، الذاكرون ..
     
      ‎ واقعا سوال است كه روش فكركرد درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می كرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد. كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.كریم خان گفت:   این اشاره ی تو برای چه بود؟   درویش گفت:
     
       نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. ان كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می خواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
     
       خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشاره ای به كریم خان زند كرد و گفت:
     
      نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست. ارسال:مخاطب رحمان درزهی ‏ - رازت را ميان دو نفر نگه دار (خود و پروردگار ) - ايمانت را با دو چيز قوي گردان ( پروردگار و پيامبر ) - زمان مشكلات با دو چيز از الله متعال كمك بخواه ( صبر و نماز ) - در امور دنيايت كوشش كن كه دو نفر از تو راضي باشند ( پدر و مادر )
     
      - از دو چيز هرگز نترس زيرا هر دو به دست الله متعال است ( روزي و مرگ ).   ایامیدانیدروزجمعه خداوندکریم ادم راافریدوروزجمعه روح ادم راازدنیا گرفت ایامیدانیدهمه ملآءکه هاازروزجمعه می ترسند آیامیدانیدکه روزجمعه قبل یابعدازنمازصبحش ویاتاغروب روزجمعه درصوردمیده می شودوهمه میمیرند ازهمه قشنگتروزیباترآیامیدانیدخداوندمهربان برای زمین حرام کرده جسدانبیای اللهی رافاسدکند
     
      آیامیدانیدروزجمعه بهترین روزسال میباشدحتی بهتراز دوتاعیدهامیدانیدچراچونکه یک زمان کوچکی درآن روز وجود داردکه هردعاع دعاکننده ای به درگاه خداوند عزیز پذیرفته می شود خیلی جای تعجب داره آیامیدانیدحتی حیوانات از روز جمعه میترسند و تامی توانند از شهرها دورمی شونداماانسانهابجای عبودیت و بندگی خداوندجمعه هارابرای خوشگذرانی وشرکت درمراسمهای ناشایست وقت گوهربارخود را تلف می کنند آیامیدانیدهرصلوات برپیامبرص در روز جمعه عرضه می شود و برآن عزیز مهربان واجب هست جواب سلام رابدهدوجواب هرسلام کننده رامیدهدبدانیدکه بهترین ذکربعداز سوره کهف روزجمعه صلوات فرستادن میباشد
     
      و آیامیدانیدکه روزجمعه درصوردمیده میشود و مردم مانند پروانه های پراکنده شده به سوی محشرگاه روانه می شوند اینهافقط گزیده هایی ازفضیلتهای جمعه می باشد

    خنده توپ.خنده گپ,خنده دار,

    تو رو خدا http://s2.picofile.com/file/7648402896/bi_hejab_.jpg

    اینم از آخر عاقبت درس خوندن اجباری !! | p30.baranpatogh.om

     

    دخترااا عجب دورانی بود یادش بخیر رشته ام علافی ست
     
      جیب هایم خالی ست   پدری دارم حسرتش یک شب خواب دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب
     
      به حق چیزهای نشنیده اهل دانشگاهم قبله ام استاد است
     
      جانمازم نمره خوب می فهمم سهم آینده من بی کاریست من نمی دانم که چرا می گویند
     
    مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار کار کردن دستمزد می خواد مگنه و ندادن دستمزد به کسی که برات کار کرده گناه
     
       و معروف است به حق  ناس   یعنی همان
     
      حق مردم من هم کار کردم و مطلب به وبم گذاشتم و دستمزدم از کسانی که از وبم دیدن کردن یه نظره حالا خود دانید حق ناس
     
       حق مردم ههههههه عجب فکری کردم

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: جمعه 24 آبان 1392برچسب:خنده,عکس,عکس خنده دار,تصاویر,تصاویر خنده دار,خنده توپ,خنده گپ,پایگاه خنده,,
  • تصاویر،رمشک،خاطره ها،عکس،عکس رمشک،

    آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    رمشک راهــــــــــپیــــمایــــــــی آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    غار علی صدر واقع در رودخانه بهارگ،رمشک، آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    روددخانه بهارگ،رمشک، آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    کشت باقلا ،رمشک، آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    خانه گلی،رمشک، آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    کپری در زمین کشاوزی ،رمشک، آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم

     

    تنباکوی،رمشک، :

    ‏ ‏
    بسم الله الرحمن الرحیم



    و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انالله و انا الیه راجعون

    مرحوم سردار چراغ شیخی و شورای محترم رمشک اسحاق شیخی دانلود عکس سردار مرحوم چراغ شیخی,شواری محترم رمشک جدید
     
    مرحوم ناصر کبیری که ‏ بی گناه به دست افرادی ناشناس به قتل رسید روحت شاد خداوند جنت فردوس نصیبت گردانند  مرحوم ناصر کبیری رمشک جدید تصاویر قسمتی از گوشه کناره های رمشک  آپلود عکس   قسمتی کوچک از نخلستان ,رمشک,  آپلود عکس

    عکس,تصاویر,عکس تصاویر مذهبی,آلبوم عکس مذهبی

    محرم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



    واقعاً همینطوره!... دهه ی بعدی چی میشه؟! بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     


    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بی حجابی ممنوع!

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com عید غدیر

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



    ولادت امام هادی

          

                                       

    تصاویر,عکس,خنده دار,تصاویر عکس خنده دار,

    جون مادرت بزار منم نگاه کنم؟؟؟؟

    :

    ‏ ‏ موقع تماشای فوتبال ایران

    سرعت اینترنت

    قیافه پسرا شرح در عکس

    ما روزه ایم؟ عکس نامه طنز خنده دار شهریور 92

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: دو شنبه 20 آبان 1392برچسب:تصاویر,عکس,تصاویر خنده دار,عکس خنده دار,خنده دار,تصاویر های خنده دار,عکس های خنده دار,
  • وقتی از عشق خودت شک داری

    :

    ‏ ‏
    وقتی هنوز شک داری ...

    وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی


    حق نداری دستاشو بگیری که

     


    به دستات عادتش بدی


    وقتی کسی رو سهم خودت نمیدونی
    حق نداری پیچ و تاب بدنشو زیر و رو کنی
    وقتی موندنی نیستی
    حق نداری از آینده ای خوش باهاش حرف بزنی

    وقتی دلت به موندن کنارش شک داره :

    ‏ ‏
    حق نداری بگی عاشقتم

    وقتی همیشه دنبال یه حرفی تا ترکش کنی


    حق نداری ادعای دوست داشتن کنی  


    و وقتی به اعتماد کسی تکیه گاه شدی
    حق نداری زمینش بزنی


    بودنت مهمه اینو بفهم


  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: یک شنبه 19 آبان 1392برچسب:شک،عشق،وقتی از عشق خودت شک داری،معشوق،عاشقانه،زندگی عشق،,
  • زندگی




    زندگی

    يعنی بي گناه بودن يه بچه كه قربانی باور های غلط


    زندگی

     

    يعني جوان ها رو درگير سرنگ ببينی ...



    زندگی                     يعنی خنده های دختر و زنی كه توسط شوهرشون اسيد

    پاشی ميشن ...



    زندگی يعنی انتظار مادری كه بچه اش رو علي اكبر فرستاده ولی

    علي اصغر بر ميگرده ...



    زندگی

    يعنی پول از راه پر غم دراری ديگه حتئ پول تو جيبت هم

    نداری ...



    زندگی يعنی تو سن كم بابات رو از دست بدی ...



    زندگی يعنی جانبازی كه خيلی ها از اسمش نان خوردند و كاخ ها

    ساختند.

    ولی تنهاش گذاشتند ...



    روزگار زمانه

    اینجوری به من نگاه نکن .

    .. تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا بی نهایت  زیبا تری ...

    حتئ با این لباس های کهنه

    با این دستهای چروک و سرما زده ...

    یک لبخند بزن ‏

    سهم تو از دنیا لقمه ی کوچکی است که در دست داری ...





    نگاه کن چه راحت خوابيده اصلا انگار نه انگار ...


    وب سایت نیوز رمشک  

    قربون اون صبرت برم اختلاف طبفاتی رو نگاه كن ...


     
    ميگه مادرم شده باعث راه بندان

    داره می بردش خونه سالمندان ...

      جلو روش وایس اده ميگه فرصت دوباره نيست ...

    خب لامصب اون مادرته كيسه زباله نيست ...


    ‏ چند سالشه ببين چقدر قشنگه می با خنده سلام ميكنه ...


  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: یک شنبه 19 آبان 1392برچسب:زندگی،عکس،عکس زندگی،عکس فقر،عکس خوشبختی،عکس زیبا،عکس قشنگ،,
  • واتس آپ،گروه پاتوق سرای وات ساپ Newsرمشک،مذهبی،

     


    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

      

     


    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید.
    "بقره 168". يَا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلَالًا طَيِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ

    ای مردم! از آنچه در زمین است، حلال و پاکیزه بخورید! و از گامهای شیطان، پیروی نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست!




    دوستان عزيز وبزركوار السلام عليكم ورحمة الله وبركاته خداوند در قران كريم ميفرمايد وما انفقتم من شي ء فهو يخلفه وهو خير الرازقين ترجمه " وانجه شما انفاق كنيد بس خداوند عوضش را به شما ميدهد جقدر شرف بزركي شامل حال ما شدهكه خداوند باما معامله ميكند ايا نمي خواهيم بركت و وسعت رزق در زندكي ما باشد بس بياييم در بانك خدايي سرمايه كذاري كنيم وازخدا روزي باك تر وبابركت تر دريافت كنيم علاوه بران ارامش خواصي بر دل ما فرود مي ايد بخداي خود اعتماد كنيم تاخداوند درهاي بسته را برروي ما بكشايد علاوه بر ان بدانيم كه هيج جيز به اندازه عافيت وسلامتي براي انسان ارزش نداره كمك هاي شما صرف افرادي ميشود كه در امتحان خداوندي قرار كرفته اند بدان كه تو درحمايت خدا قرار ميكيري جون بيامبر درحديثي فرمود كه محل شاهد ان اين قسمت ميباشد والله في عون العبد ما كان العبد في عون اخيه وخداوند درصدد كمك بنده اش هست تا زمانيكه ان بنده در صدد كمك كردن برادرش باشد خداوند درهاي رحمتش را بر روي شما بكشايد ودلهاي شما را هميشه خرم كند وقران رابهار دلهاي باكتان قرار دهد والسلام عليكم ورحمة الله


    اثر پزشکی سجده در نماز!بدن شما به صورت روزانه، امواج الکترومغناطیسی دریافت میکند شما امواج الکترومغناطیس را مواقعی که از تجهیزات الکترونیکی استفاده میکنید و نمیتوانید هم کنار بگذارید، دریافت میکنید، همچنین از طریق لامپهای روشن که حتیبرای یک ساعت هم خاموش نمیشود…

    شما منبعی هستید که مقدار زیادی امواج الکترومغناطیسی دریافت میکنید،به عبارت دیگر شما با امواج الکترو مغناطیسی شارژ میشوید بدون آنکه بفهمید !سر درد دارید ! احساس ناراحتی میکنید تنبلی در کارو مکانهای مختلف بر شما غلبه میکند…
    راه حل این مشکل چیست؟خبر تقریبا جدید؛یک دانشمند غیر مسلمان از اروپا تحقیقاتی شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که به بدن آسیب میرساند را انجام داد.با گذاشتن پیشانی تان بیشتر از یک بار بر روی زمین، زمین امواج الکترومغناطیسی را تخلیه خواهد کرد این شبیه اتصال زمین به ساختمانهایی است که برخورد سیگتالهای الکتریکی مانند رعد و برق با آنها وجود دارد تا امواج از طریق زمین تخلیه شود آنچه این تحقیق را بیشتر شگفت انگیز میکند این است که؛بهترین راه که پیشانی تان را بر زمین بگذارید، حالتی است که رو به مرکز زمین باشید چرا که دراین حالت امواج الکترومغناطیسی بهتر تخلیه خواهد شد.و بیشتر تعجب خواهید کرد که بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده که مرکز زمین مکه است و کعبه درست وسط زمین است بنابراین سجده در نمازتان بهترین راه تخلیه سیگنالها از بدن است…!


    دختر :

    عشقم می خوام یه چیزی بگم ولیقول بده که عصبانی نشی...

     

    پسر :

    باشه...

     

    بگو......

    دختر :                     داداشم هفته پیش خواهرتو دیده و خیلی خوشش اومده...

    و می خواد که باهاش حرف بزنه... پسر : چییی؟؟؟؟ غلط کرده... استخوناشو خورد می کنم...
    دندوناشو می ریزم تو حلقش...
    اون کی باشه که به ناموس من نگاه کنه؟؟!! به چه حقی می خواد دستشو بگیره؟؟
    دختر : میشه دستمو ول کنی؟؟؟ لطفا"؟؟؟ پسر :
    چراا؟؟؟ دختر : چون توام الان دست ناموس داداشمو گرفتی... منو فراموش کن و برو مواظب ناموست باش و به ناموس بقیه کاری نداشته باش...! شیخ العریفی:   وضو میگیری ولی اسراف هم میکنی حجاب رعایت میکنی ولی خودت رو معطر هم میکنی تهجد می خوانی ولی برادرت رو هم از خودت دور میکنی روزه میگیری ولی غیبت هم میکنی صدقه می دهی ولی منت هم میگذاری
     
       مواظب باش !!! حسناتت را در کیسه ی پاره و سوراخ نریزی. برترين سوره ي قرآن : سوره ي حمد. (بخاري،ترمذي،ابن ماجه،ابوداود،نسائي، ابن حبان) درون کلبه ی برترين آيه ي قرآن : آية الكرسي. (ابو داود) برترين نعمت بهشت :رضوان الهي. (بخاري،مسلم،ترمذي،ابن حبان) برترين گروه مسلمانان : رزمندگان جنگ بدر (بخاري،ابن حبان)  
    برترين روز :روز جمعه (مالك،،مسلم،ابن ماجه،ابوداود،ترمذي،نسائي،ابن حبان) برترين خير:
     
    آشتي واصلاح ميان مردم. (مالك،ابوداود،ترمذي،ابن حبان)   برترين نماز فرض: آن است كه در مسجد وبا جماعت خوانده شود (مالك،مسلم،نسائي،ابن حبان ) برترين نماز بعد از نمازهاي فرض : نماز شب. (مسلم،ابوداود،ترمذي،ابن حبان) برترين نماز سنت: آن است كه در خانه خوانده شود. (مالك،بخاري،مسلم،ابن ماجه،ترمذي، نسائي، ابو داود،ابن حبان) برترين دعا: دعاي روز عرفه (مالك،ترمذي) برترين كيفيت گرفتن روزه ي سنت:يك روز در ميان مانند روزه ي داود(ع) (بخاري،مسلم،ترمذي، نسائي) برترين سخن و گفته ي پيامبران :«لااله الاالله وحده لاشريك له»خدايي به جز الله نيست يگانه است و شريكي ندارد  


    (مالك،ترمذي)


    برترين برده اي كه آزاد شود:گرانترين و با ارزش ترين برده نزد صاحبش
    (مالك،بخاري، مسلم، ابن ماجه،ابن حبان)  


    ‏ ‏ برترين جهاد :


    گفتن سخن حق نزد فرمانرواي ستمگر.

     


    (ابن ماجه،ابو داود، ترمذي،نسائي)


    بهترين صف نماز براي مردان : صف اول.
    (مسلم،ابن ماجه،ابوداود،ترمذي، نسائي،ابن حبان)
    بهترين صف نماز براي زنان :
    صف آخر.  


    ‏ ‏ (مسلم،ابن ماجه،ابوداود،ترمذي، نسائي،ابن حبان)


    بهترين سرزمين خدا :مكه.

     


    (ترمذي،ابن ماجه،ابن حبان)


    بهترين چيزي كه به بنده اي عطا شده باشد :
    خوشرفتاري .
    (ابن ماجه،ابن حبان)
    بهترين رنگ لباس:

    سفيد.
    (ترمذي،ابن ماجه،ابو داود،نسائي،ابن حبان)  


    ‏ ‏ بهترين گواه:


    شاهدي است كه قبل از پرسيدن از او، گواهي دهد.

     


    (مالك،مسلم، ترمذي)
    بهترين متاع دنيا :
    زن نيكوكار.
    (مسلم،ابن ماجه،ابن حبان)

    بزرگترين گناه:


    شريك قائل شدن براي خداوند  


    (بخاري،مسلم،ابوداود،ترمذي، نسائي،ابن حبان)
    مجرمترين مسلمان :


    آنكس كه به خاطر نفع شخصي حلالي را به ديگران حرام اعلام نمايد.

    (بخاري،مسلم،ابوداود،ابن حبان) :

    ‏ ‏
    بدترين طعام:

    طعامي كه ثروتمندان به آن دعوت شوند اما فقرا از آن منع گردند
    (مالك،بخاري، ابن ماجه،ابوداود،ابن حبان)
    بدترين مردم:
    شخص دورو و نيز آنكس كه ديگران از شر او در امان نباشند


    (مالك،بخاري، مسلم،ابوداود،ترمذي،ابن حبان)

     


    بدترين امور :


    بدعتها .  


    (بخاري،مسلم،اين ماجه،نسائي،ابن حبان)
    بيشترين گروه اهل بهشت :  


    فقرا و تهيدستان.


    (بخاري،مسلم)

    بيشترين گروه اهل جهنم : :

    ‏ ‏
    زنان

    (مالك،بخاري،مسلم)
    پیامبرخدا که درود خدا بر او باد از یارانش پرسیدند آیامی دانید پشت سر سخن گفتن(غیبت )چیست؟
    یارانش فرمودند:
    خداوپیامبرش بهتر می دانند.


    پیامبرفرمودند:

     


    اینکه برادرت رادر نبودش آنگونه که نمی پسندد یاد کنی.گفتند:


    اگرآنچه که پشت سرش گفتیم در او بود چه ؟  


    ‏ ‏ پیامبر فرمودند:
    اگر چنین باشد پشت سرش سخن گفته اید(غیبت کرده اید) و اگرآنچه می گویید در او نباشد،بر او ناروا و دروغ (بهتان)بسته اید.

     

     


    (حدیث صحیح. مسلم،ابوداود، الترمذی،النسائی)

     


    پیامبرکه درود خدابر اوبادمی فرماید:  
    دو دسته ی جهنمی هستندکه آنها را ندیده ام،گروهی که شلاقهایی مانند دم گاو در دست گرفته و مردم را می زنند و زنهایی که لباس نازک و تنگ می پوشند، این زنها خودشان از راه خداوند بیراه شده و دیگران را نیز بیراه می کنند سرهایشان  


    (با گذاشتن کاکل)


    به کو هان شتر می ماند .

    اینها نه به بهشت می روند و نه بوی بهشت رامی شنوند ،درحالیکه بوی بهشت از فاصله هایی طولانی شنیده می شود :

    ‏ ‏
    (صحیح مسلم)

    .: ادامه مطلب :.

    وات ساپ،گروه پاتوق سرای NEWSرمشک

     


    خدایی تا حالا فکر کردین شاید جهنم همین جا باشه!!!
    حتما که نباید جهنم سیخ داغ باشه و سنگ مذاب!!!
    جایی که یک پسر واسه وقت گذرونی پا روی ابروی یک دختر میذاره!!!
    جایی که یک دختر واسه داشتن یک مانتو جدید،یک پسر تیغ میزنه، جایی که ادم ها واسه ندیدن یک دختر فال فروش. شیشه اتومبیل چند صد ملیونیشون بالا میکشن.
    جایی که یک نفر واسه فراموش کردن مشکلاش مشروب میخوره و کنار خیابون ولو میشه و بقیه با اخم و.ناسزا از کنارش رد میشن جایی که یک پدر واسه بردن نون سر سفره زن و بچه اش جلو هزارتا بالاتر خودش سر خم میکنه....
    اونوقت اخر شب که میره خونه. خونوادش به زور جواب سلامش میدن جایی که یک ادم.از دست ظلم هایی که بقیه بهش كردن از دنیای واقعی فرار میکنه و میاد دنیای مجازی!!!!
    اونوقت یاد میگیره شادیش،غمش،ناراحتیش،،همه چیزش پشت متن هاش مخفی کنه...
    اونوقت متنی که با غصه و ناراحتی نوشته به اشتراک میذاره که بقیه از دل شکسته اش خوششون بیاد و زحمت بکش یک دکمه لایک بزنن!!!!!
    خدایاااا
    قیامتت واسه خود نگه دار!!!!
    ما ادم ها همین دنیا واسه خودمون جهنم کردیم! !!
    دیگه نه قیامت لازم داریم نه کارنامه اعمال!!!
    جهنم ما همین جاست که بدون دلیل داریم میسوزیم توش!!!

    ﺗﺮﺳﻴﺪﻥ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻳﻌﻨﻰ ﭼﻪ؟ ﺩﺭ ﻫﺮﺣﺎﻝ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
    ( ﺍﺗﻘﻮﺍ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﺎ ﺍﺳﺘﻄﻌﺘﻢ )
    ﻳﻌﻨﻰ :
    ﭘﺮﻫﻴﺰﮔﺎﺭﻯ ﻛﻨﻴﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻯ ﻛﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺩﺍﺭﻳﺪ .
    ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ :
    ( ﻭ ﻳﺤﺬﺭﻛﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﻔﺴﻪ )
    ﻳﻌﻨﻰ :
    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪ .
    ﻳﻌﻨﻰ :
    ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﻴﺪ .
    ﺁﻳﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﻴﻢ ﻳﺎ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﺯﺷﺖ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﻴﻢ؟
    ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻨﺎﻳﻪ ﺍﺳﺖ .
    ﻳﻌﻨﻰ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ ﺯﺷﺖ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻧﺸﻮﻳﺪ .
    ﺍﻳﻦ ﻣﺜﻞ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻴﻢ :
    ( ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﻋﺎﺩﻝ ﺑﺘﺮﺳﻴﺪ )
    ﺷﺨﺺ ﻋﺎﺩﻝ ﻛﻪ ﻇﻠﻢ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﺪ .
    ﻭﻟﻰ ﻣﻌﻨﺎﻳﺶ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﻧﻜﻦ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺰﺍﻯ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﺖ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ .
    ﻳﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ :
    ( ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺕ ﺑﺘﺮﺱ .)
    ﭘﺪﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﻴﺪ؟
    ﻣﻌﻨﻰ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﻧﻜﻦ ﻛﻪ ﭘﺪﺭﺕ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺗﻮ ﺑﺸﻮﺩ .
    ﺁﻳﻪ
    ( ﻭ ﻳﺤﺬﺭﻛﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﻧﻔﺴﻪ )
    ﻣﻌﻨﺎﻳﺶ ﺍﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﻇﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﺍﺯﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﻇﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖﻣﻰ ﺗﺮﺳﻴﻢ .
    ﺧﺪﺍ ﻛﻪ ﻧﻌﻮﺫ ﺑﺎﻟﻠﻪ ﻇﺎﻟﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻌﻨﺎﻳﺶ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﺭﻯ ﻧﻜﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍﻣﺒﺘﻼ ﺑﻪ ﺳﻮﺀ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻜﻨﻴﻢ .
    ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺑﺤﺚ ﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ
    ( ﺗﻘﻮﻯ )
    ﺍﺳﺖ ﻣﻌﻨﺎﻳﺶ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥﺍﺯﺧﺪﺍ ﺑﺘﺮﺳﺪ

     


    "امینه اسلمی بانوی مسیحی مسلمان شده"
    ﺍﻣﯿﻨﻪ ﺍﺳﻠﻤﯽ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻣﺘﻌﺼﺒﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1945 ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ 5 ﻣﺎﺭﭺ 2010 ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ.
    ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﻪ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺩﯾﻨﯽ ﺳﺎﺧﺘﮕﯽ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ، ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻼ‌ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﯿﻦ‌ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ:
    «ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﺧﻮﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﮒ‌ﻫﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﻣﻨﺒﻊ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﻓﻮﻕ‌ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻌﻨﯽ ﺷﻮﺩ، ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺴﺘﻢ.»
    ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﻭﯼ:
    ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﻭ ﺍﺧﺬ ﻭﺍﺣﺪﻫﺎﯼ ﺗﺮﻡ ﺟﺪﯾﺪ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﯾﮏ ﻭﺍﺣﺪ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺛﺒﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻪ ﺍﻭﮐﻼ‌ﻫﺎﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﻄﻠﻊ ﺷﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﻗﯽ‌ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﮐﻼ‌ﺳﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ‌ﺩﻫﻨﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﯾﮏ ﻃﺮﻑ ﺍﺯ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﻋﺮﺏ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ
    «ﺷﺘﺮ ﺳﻮﺍﺭ»
    ﻣﯽ‌ﻧﺎﻣﯿﺪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﺑﻮﺭﺱ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.
    ﺩﻭ ﺷﺒﺎﻧﻪ‌ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺷﻤﺮﺩﻩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﺪ:
    «ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ‌ﺑﺮﻭ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻦ!» ﻭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ.
    ﺍﻭ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻧﺨﺴﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺑﻪ ﮔﻔﺖ‌ﻭﮔﻮ ﺑﺎ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺮﺡ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺴﯿﺢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻓﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ.
    ﻭﯼ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:
    «ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﻢ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻧﻤﯽ‌ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻧﻤﯽ‌ﺷﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﮐﺘﺎﺏ‌ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﻋﻘﺎﯾﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﯾﮏ ﻧﺴﺨﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﮐﺘﺎﺏ‌ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﻼ‌ﻣﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﺪ، ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻨﺸﺎﻥ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺷﺎﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ.»
    ﻭﯼ ﻗﺮﺍﺋﺖ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﻭ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻧﯿﻢ 15 ﮐﺘﺎﺏ ﺍﺳﻼ‌ﻣﯽ ﺭﺍ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺮﺩ ﻭﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻗﺮﺍﺋﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﻗﺮﺁﻥ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ‌ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻬﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻭ ﺍﺷﮑﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ، ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﻭ ﭘﺮﺳﺶ‌ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ‌ﺷﺪ.
    ﺑﯽ‌ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺫﻫﻨﺶ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺼﻮﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩ.
    ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺗﯽ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﺸﺮﻭﺑﺎﺕ ﺍﻟﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﻮﺷﺖ ﺧﻮﮎ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻂ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﮑﻨﺪ.
    ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮏ ﻭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺩﭼﺎﺭ ﮐﺮﺩ:
    «ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ!»
    ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺁﺷﻔﺘﮕﯽ ﻓﮑﺮﯼ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﺎﺑﺪ.
    ﺍﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:
    «ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺻﻼ‌ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ ﻭ ﺣﺘﻰ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ‌ﺍﻡ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺘﻰ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎ ﺑﺎﻝ‌ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻗﻠﺒﯽ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﺎﻃﻨﯽ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺍﺳﻼ‌ﻣﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.»
    ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺍﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﺎﻣﻼ‌ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺁﻣﺪﻧﺪ:
    «ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺭﻭﺑﻪ‌ﺭﻭﯾﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ، ﮔﻔﺘﻨﺪ:
    ﻣﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﯾﺪ! ﮔﻔﺘﻢ:
    ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻫﯿﭻ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻡ! ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻭ ﺗﺴﻠﻂ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺐ ﻣﻦ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪﻧﺪ.
    ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ، ﮔﻤﺸﺪﻩ ﻣﺆﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺆﺍﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ‌ﻫﺎﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﺳﺖ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺥ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ.»
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ، ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺳﺆﺍﻻ‌ﺕ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺗﺎﺯﻩ‌ﺍﯼ ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ 21 ﻣﯽ‌1977 ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺟﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ:
    «ﺍﺷﻬﺪ ﺁﻥ ﻻ‌ ﺇﻟﻪ ﺇﻻ‌‌ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﺷﻬﺪ ﺁﻥ ﻣﺤﻤﺪﺍ ﺭﺳﻮﻝ‌ﺍﻟﻠﻪ.»
    ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﻋﻠﻨﺎ ﺍﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﺶ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻃﻼ‌ﻕ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺟﺪﯼ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪ.
    ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻋﻼ‌ﻗﻪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯾﺶ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﮐﻨﺪ.
    ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺣﻖ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ ﺑﺎ ﺍﻭﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﻗﺎﺿﯽ ﺑﺮﺧﻼ‌ﻑ ﺍﯾﻦ ﺣﮑﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﯾﻦ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺍﻭ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﻦ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺟﺪﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﺪ.
    ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﯾﺎﺗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ(ﻉ) ﺭﺍ ﻧﻘﻞ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ.
    ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ‌ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﻭﺳﺖ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺩﻟﺒﻨﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﮕﺎﻩ ﺑﻨﺪﮔﯽ ﺑﺒﺮﺩ.
    ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﺪ، ﺿﺠﻪ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﺍﻣﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ‌ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ، ﻣﯽ‌ﮐﻮﺷﯿﺪ ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﺸﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﺯ ﻧﺪﻫﺪ.
    ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺖ‌ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎﺑﻮﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺑﻪ‌ﺭﻭ ﺷﻮﺩ؛ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯾﺶ ﺟﺪﺍ ﺷﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ.
    ﻣﯿﺎﻥ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯾﺶ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﻤﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺷﺒﺎﻧﻪ‌ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﺣﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻋﻘﻠﯽ ﻭ ﻗﻠﺒﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
    ﻗﺎﺿﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
    ﺍﻭ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:
    «ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻏﯿﺮﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺟﺰ ﺍﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ.»
    ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: «ﺍﺯ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯾﻢ ﺑﯽ‌ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺩﺭﺩﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ‌ﮐﺲ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﺪ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﺧﻮﻥ ﻣﯽ‌ﺭﯾﺰﺩ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ‌ﺍﻡ.
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺟﺰ ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﮐﻨﺪ.
    ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﯾﻪ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺭﺍ ﺗﻼ‌ﻭﺕ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﻓﻤﻦ ﺍﺗّﺒﻊ ﺭﺿﻮﺍﻥ‌ﺍﻟﻠﻪ ﮐﻤﻦ ﺑﺎﺀ ﺑﺴﺨﻂ ﻣﻦ‌ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻣﺎﻭﺍﻩ ﺟﻬﻨّﻢ...
    ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺰﯾﻨﺪ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺸﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﺟﺎﯼ ﮔﺰﯾﻨﺪ؟» ﺍﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ‌ﻫﺎﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﻭﯾﮋﻩ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ‌ﺍﺵ ﺩﺭ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ‌ﻫﺎﯼ ﺗﺒﻠﯿﻐﯽ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻋﺪﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﺪ.
    ﺣﺎﻻ‌ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﺎﻟﺖ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺣﺮﻑ‌ﻫﺎﯾﺶ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﻤﻖ ﺟﺎﻥ ﺍﻭ ﺑﺮﻣﯽ‌ﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻧﺶ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ‌ﺍﺵ ﻏﺎﻓﻞ ﻧﺒﻮﺩ.
    ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺎﺭﺕ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ‌ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻃﺒﻖ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﺪ:
    «ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﮐﺎﺭﺕ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ‌ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺟﻤﻼ‌ﺗﯽ ﺣﺴﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﯾﺎﺕ ﻭ ﺍﺣﺎﺩﯾﺚ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻨﺒﻌﺶ ﺭﺍ ﺫﮐﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ‌ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﻟﻄﯿﻒ ﺟﻤﻼ‌ﺗﯽ ﻣﻮﺛﺮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻢ.»
    ﺗﻼ‌ﺵ ﺍﻭ ﺑﯽ‌ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﻤﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺗﺎﺯﻩ‌ﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﺶ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﻋﻼ‌ﻡ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ، ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ.
    ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ‌ﺗﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻠﻔﻦ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﻼ‌ﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭘﻮﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
    ﺍﻣﯿﻨﻪ ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:
    «ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﻦ ﻣﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻭﺿﻊ ﻃﺮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺣﺎﻻ‌ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ.»
    ﺍﻣﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺣﺠﺎﺏ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﻻ‌ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﯿﻦ‌ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺋﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﯾﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﯾﺎﻟﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﯽ‌ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺮﻭﮊﻩ‌ﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭ ﺩﯾﻨﯽ ﺭﺍ ﺍﻓﺘﺘﺎﺡ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﻣﯽ‌ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻃﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﮑﻮﻧﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻭ ﺍﮐﻨﺎﻑ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﺶ ﻣﯽ‌ﺷﺘﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺻﺤﺒﺖ‌ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ‌ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ.
    ﺍﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﺗﻼ‌ﺵ ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺭﺍ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻤﺒﺮ ﺭﺳﻤﯽ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻋﯿﺪ ﻓﻄﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﺮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺟﻊ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻭ ﺭﺳﻤﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﯼ 2 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻃﯽ ﺣﺎﺩﺛﻪ‌ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ 65 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ، ﺭﺍﻩ‌ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺟﺪﯾﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺕ ﻭ ﭘﮋﻭﻫﺶ‌ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻧﻮﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﺴﺮﺍﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
    ﭖ.ﻥ:
    ﺁﺭﯼ، ﻫﺮ ﮐﺲ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﺪ، ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺑﯽ ﯾﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ، ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ. ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺿﺮﺭ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ...

      

     


    مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد : (تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.)
    اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟
    بنابراین :
    برادر زاده او تصمیم گرفت. آن را اینگونه تغییر دهد: "تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
    خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد : "تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
    خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران."
    پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند: "تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران."
    نكته اخلاقی : در واقع زندگی نیز این چنین است‌: او که همان آفریدگار ماست، نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به صحیح ترین روش آن را نقطه‌گذاری کنیم. و بی گمان از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست ...
    باید به این نکته توجه داشته باشیم که : "فارغ از اعتقادات مذهبی و یا غیرمذهبی به جهان هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری عقلانی ما و نگاه ما به چگونگی زندگی دارد
    :

    ‏ ‏
    دکتر الهی قمشه ای :
    فیلم خودتان را بگیرید و بگذارید جلوی خودتان، ببینید می خواهید این فیلم را جلوی همه پخش کنند؟ با فرزندم چطور برخورد کردم، با مادرم چگونه حرف زدم؟ اگر حاضر نیستی این فیلم را بقیه مردم ببینند یعنی خوب نیستی! این یک تعریف از تقواست که تمام اعمالت را روی سرت بگذاری و بروی بازار دوری بزنی و شرمنده نشوی.
    خداوند این امکان را به ما داده که هر روز خودمان را اصلاح کنیم.
    مغفرتی بالاتر از این هست که هر روز با محاسبه نفس می توانی خودت را اصلاح کنی؟

            
    هوا تاریک بود. سردار به همراه سپاهیانش از میان ریگزاری می گذشتند. رو به سربازانش کرد و گفت: از سنگریزه های این صحرا بردارید که فردا چه آنان که سنگریزه برداشته اند و چه آنان که هیچ برنداشته اند ، اندوهگین خواهند شد.
    عده ای از سربازان که به سردار اعتماد کامل داشتند تا جایی که توانستند سنگریزه برداشتند و آنهایی که باورشان کمتر بود و تحمل حمل بار اضافه را در خود نمی دیدند ، از برداشتن سنگریزه ها شانه خالی کردند.
    وقتی از صحرا گذشتند، سردار از آنان خواست که سنگریزه ها را بیرون بیاورند.
    سنگریزه نبـود !!
    جواهرات گران بهایی بودند که در آن تاریکی تشخیص داده نمی شدند.
    آن عده که برداشته بودند، ناراحت بودند که چرا بیشتر برنداشته اند و آنها که برنداشته بودند، ناراحت از سرپیچی خود بودند.
    سردار رو به آنها کرد و گفت:
    کار نیک هم مانند این سنگریزه هاست که بعد از گذر از دنیا، سرمایه ای بی بدیل می شود که می تواند انسان را نجات دهد.
    پس از گذر از تاریکی این جهان، خواهیم فهمید چقدر فرصت های عالی برای نیکوکاری را از دست داده ایم ..
    حواسمان به فرصت ها باشد ؛ دست های انسان هر چه پــــــــرتر، زندگیش پــــــــر بارتر .

    ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﻭ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ < ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﻭ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻋﻔﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ )ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻋﺒﺮﺕ ﺍﻧﮕﯿﺰ ( ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﺮﺩﺍﻧﯿﺪ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ، ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺁﻥ ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻮﻓﻘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ،، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺎﺩﯼ ﻗﺼﺪ ﺳﻔﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺨﺺ ﺍﻣﯿﻨﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﺩ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺻﻼﺡ ﻧﯿﺴﺖ، ﻭ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﻭ ﻏﺮﯾﺐ ﺑﻮﺩ، ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﮕﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ،،، ﻧﺎﭼﺎﺭﺍ ﺷﻮﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﻧﺰﺩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،،، ﻭﻟﯽ ﻣﺴﮑﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺻﻠﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻭﺳﻠﻢ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ: ﺍﻟﺤﻤﻮ ﺍﻟﻤﻮﺕ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﺭ ﻃﻤﻊ ﻫﻤﺴﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻗﺼﺪ ﻣﺮﺍﻭﺩﻩ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﻤﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﯿﺪ، ﻭ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﺸﺪ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﯿﺰ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﺍﮔﺮ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﺃﺑﺮﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﯾﺨﺖ، ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ، ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ، ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻗﺼﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ . ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻭ ﭘﺮﺱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﻃﻼﻕ ﺩﺍﺩ، ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺨﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﺍﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﮥ ﻋﺎﺑﺪﯼ ﮔﺬﺷﺖ، ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ، ﺁﻥ ﻋﺎﺑﺪ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﺼﺪﯾﻖ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﮥ ﻭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮐﻮﭼﮑﺶ، ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﻣﺸﺨﺺ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻧﻤﻮﺩ. ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺁﻥ ﻋﺎﺑﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﻭ ﺯﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﻼﻡ ﻋﺎﺑﺪ ﻗﺼﺪ ﺳﻮﺀ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﻤﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺍﻭ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺵ ﺗﺮﺳﯿﺪ، ﻏﻼﻡ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﻧﮑﻨﺪ، ﮐﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻭﯼ ﻧﺸﺪ، ﺁﻥ ﻏﻼﻡ ﺧﺒﯿﺚ ﻃﻔﻞ ﻋﺎﺑﺪ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ، ﻭ ﺑﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﻋﺎﺑﺪ ﻧﯿﺰ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ، ﻭﻟﯽ ﺧﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺖ،،، ﺣﻘﻮﻗﺶ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ، ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺮﺩ . ﺯﻥ ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ، ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﺍﻩ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻧﻤﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺳﻮﺍﻝ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﻣﺎﺳﺖ ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺮﺿﺶ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﺩﮤ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﮔﻔﺖ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺩﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭ. ﺩﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺃﺯﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩ، ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﯼ؟ ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ . ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ، ﻭ ﺳﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﺴﺎﻭﯼ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﻨﺪ، ﺯﻥ ﻧﯿﺰ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ، ﭘﺲ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﺸﺘﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﺪ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯿﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﺸﺘﯽ ﺷﻮﺩ، ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺰﺩ ﻣﻠﻮﺍﻥ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﻓﺖ، ﻭ ﮔﻔﺖ : ﮐﻨﯿﺰﮐﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﻭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ، ﻣﻠﻮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪ، ﻭ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﺍﺩ. ﮐﺸﺘﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﻤﻮﺩ، ﻭ ﺯﻥ ﻣﺴﮑﯿﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ، ﻭﻟﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻣﻠﻮﺍﻧﺎﻥ ﻗﺼﺪ ﻣﻌﺎﺷﻘﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺗﻮ ﮐﻨﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ، ﺍﺭﺑﺎﺑﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﺁﻥ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﮐﻨﺎﻧﺶ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﭘﺮﻫﯿﺰﮔﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺭﺳﯿﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺮ ﺳﺎﺣﻞ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﻓﺼﻞ ﻭﺯﺵ ﺑﺎﺩ ﻧﺒﻮﺩ، ﺳﭙﺲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﯾﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﺸﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺷﻨﺎﻭﺭﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺭﺳﯿﺪ. ﺑﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﺶ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺒﺮﻧﺪ، ﻃﺒﯿﺐ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺍﺵ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ،،، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﺎﺩﺛﮥ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﻧﻤﻮﺩ،،، ﻭ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻫﻤﮥ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ، ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮﺵ، ﺗﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺎﺑﺪ، ﻭ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻧﺶ ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﮐﺮﺩ،،، ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺍﺭﺩ، ﺍﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺒﺮ ﭘﯿﺸﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﻮﺩ، ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﻣﻮﺭﺍﺕ ﺣﮑﻮﻣﺘﯽ ﺑﺎ ﻭﯼ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺰﺩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻣﮑﺎﻧﺖ ﻭ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ، ﻭ ﻭﻓﺎﺕ ﻧﻤﻮﺩ، ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ، ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺍﻭ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ، ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺯﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻻﯾﻖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺪﯾﻨﻮﺳﯿﻠﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﭘﺮﻫﯿﺰﮔﺎﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ. ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺗﺨﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﮑﺎﻥ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺩﻩ، ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﻫﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﯾﮏ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ. ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﻭﯼ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯾﺶ ﮔﺬﺷﺖ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻒ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﻧﺪ،،، ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ، ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﻧﺪ،،، ﺳﭙﺲ ﻋﺎﺑﺪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺻﻒ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﺎﻧﺪﻧﺪ،، ﺳﭙﺲ ﻏﻼﻡ ﻋﺎﺑﺪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﺎﻧﺪ، ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺒﯿﺚ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺻﻒ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﺎﻧﺪﻧﺪ. ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ، ﻭﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﺍﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ، ﺗﻮ ﺍﺯﺍﺩﯼ، ﻭﻟﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ، ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻼﻕ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ، ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻬﻤﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﮔﻔﺖ : ﻏﻼﻣﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﺍﺩﻩ، ﺗﻮ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﻭﻟﯽ ﻏﻼﻣﺖ ﮐﺸﺘﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﭼﻮﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺒﯿﺚ ﮔﻔﺖ: .. ﺍﻣﺎ ﺗﻮ .. ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻧﺘﯿﺠﮥ ﺧﯿﺎﻧﺖ ، ﻭ ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ، ﺑﺒﯿﻨﯽ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻋﻔﺖ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﻤﻞ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺿﺎﯾﻊ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ: ) ﻭَﻣَﻦ ﻳَﺘَّﻖِ ﺍﻟﻠَّﻪَ ﻳَﺠْﻌَﻞ ﻟَّﻪُ ﻣَﺨْﺮَﺟﺎً ﻭَﻳَﺮْﺯُﻗْﻪُ ﻣِﻦْ ﺣَﻴْﺚُ ﻟَﺎ ﻳَﺤْﺘَﺴِﺐُ ﻭَﻣَﻦ ﻳَﺘَﻮَﻛَّﻞْ ﻋَﻠَﻰ ﺍﻟﻠَّﻪِ ﻓَﻬُﻮَ ﺣَﺴْﺒُﻪُ( ﻫﺮ ﻛﺲ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺘﺮﺳﺪ ﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰﮔﺎﺭﻱ ﻛﻨﺪ ، ﺧﺪﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺕ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺗﻨﮕﻨﺎﺋﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ . ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺟﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺗﺼﻮّﺭﺵ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻲﺭﺳﺎﻧﺪ . ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮﻛّﻞ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻛﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺪﻭ ﻭﺍﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺧﺪﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: پنج شنبه 16 آبان 1392برچسب:واتس،واتس آپ،وات ساپ،وات ساپ پاتوق سرای NEWSرمشک،رمشک،گروه مذهبی،,
  • بهترین مطالب شعر

    :

    ‏ ‏ باز باران با ترانه،‎ ‎
    میخورد بر بام خانه،خانه ام کو؟
    خانه ات کو؟
    آن دل دیوانه ات کو؟
    روزهای کودکی کو؟
    فصل خوب سادگی کو؟
    یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین..
    پس چه شد دیگر کجا رفت؟
    خاطرات خوب وشیرین...
    درپس آن کوی بن بست دردل تو آرزو هست؟
    کودک خوشحال دیروز غرق درغم های امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد...
    باز باران،باز باران میخورد بر بام خانه بی بهانه، بی ترانه شایدم گم کرده خانه!

    ‏ ‏
    ‏ ‏ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ , ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﮔﻞ ﮔﻠﯽ ﺗﻨﺶ ﺑﻮد ,
    ﺑﺎﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺧﺮﻣﺎﯾﯽ ,
    ﺍﻭﻣﺪ ﻃﺮﻓﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ؟ !
    ﻣﯿﺎﯼ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ؟ !
    ﺑﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ ...
    ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻧﺎﺯﺵ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ ,
    ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﻟﺮﺯﯾﺪ ,
    ﻫﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ ...
    3ﺳﺎﻝ ﺍﺯﺵ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ...
    ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﮐﻠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
    ﺍﺧﺮﺵ ﮔﻘﺖ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ...
    ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ...
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺒﺮﺩﻣﺶ
    , ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﺪم ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
    ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ !
    ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻨﻮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ...
    ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ...
    ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍﻫﯿﺶ ﮐﺮﺩﻡ , ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺳﺶ ﺷﺪ !
    ﻣﻦ ﺭﺍﻧﻨﺪﺷﻮﻥ ﺷﺪﻡ , ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...
    ﺑﺎﭼﺸﺎﯼ ﮔﺮﯾﻮﻥ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﻔﺖ :
    ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ...
    ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ...
    ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ...
    ﮐﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ ...
    ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﺑﻮﺗﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ...
    ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
    ﺗﻮﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ! ﺭﻓﺖ ...
    ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺍﺧﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﺧﻪ ﻻﻣﺼﺐ !
    ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ !
    ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭﺍﺳﺖ !
    ﭼﺸﺎﺕ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎﻣﻪ ...
    ﯾﻪ ﺷﺐ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺸﻮ ﺍﻭﺭﺩ و ﭼﺸﺎﺵ ﭘﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ ...
    ﺩﻓﺘﺮﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ...
    ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﻧﺪﻣﺶ ﻣﺮﺩﻡ !
    ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪﻡ ! ﻧﺎﺑﻮﺩ ...
    ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
    ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ , ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ!
    ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ...
    ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺨﻮﻧﯽ! ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﻬﻢ ﻓﺶ ﻧﺪﯾﺎ ! دﺍﺩﺍﺷﯽ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ...
    ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﻭﻡ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ...
    ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ..
    ی داستان واقعی. . .
     


    ‏ ‏ دیشب با دوستم رفته بودم رستوان، روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن، اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست، دختره شروع کرد به آمار دادن!
    سرمو انداختم پایین، دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم، با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم…


    ‏ ‏ "خیـلی پستی"

    ‏ ‏ نظر یاده تون نره

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:مطالب,مطالب عمومی,درس,درس عبرت,شعر,داستان,داستان عبرت آمیز,,
  • رومان داستان

     


     

    آرامش ‏


    پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
    اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
    اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
    این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
    اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
    آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
    پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
    بعد توضیح داد :
    آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …

     

    خدا همیشه هست :

    ‏ ‏
    مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.
    آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيد
    آرايشگر گفت:
    من باور نمي کنم که خدا وجود دارد. مشتري پرسيد:
    چرا باور نمي کني؟ آرايشگر جواب داد:
    کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟
    شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟
    بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
    نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته باشد.
    مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
    آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.
    مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
    آرايشگر گفت:
    چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاه کردم. مشتري با اعتراض گفت:
    نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
    آرايشگر گفت:
    نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نميکنند. مشتري تاکيد کرد:
    دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!

     

    داستان بسيار آموزنده " چرخه زندگي "
    پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي کند.دستان پيرمرد ميلرزيد،چشمانش تار شده بودو گام هايش مردد و لرزان بود.
    اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع ميشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقريبا برايش مشکل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل مي خوردند و روي زمين مي ريختند، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي مي ريخت.پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش کلافه شدند. پسر گفت: ” بايد فکري براي پدربزرگ کرد.به قدر کافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل کرده ام.
    ” پس زن و شوهر براي پيرمرد، در گوشه اي از اتاق ميز کوچکي قرار دادند.در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد،در حالي که ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت ميبردند و از آنجا که پيرمرد يکي دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه اي چوبي به او غذا ميدادند
    . گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند هم چنان که در تنهايي غذايش را مي خورد چشمانش پر از اشک است.
    اما تنها چيزي که اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذکرهاي تند و گزنده اي بود که موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او ميدادند. اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.يک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تکه هاي چوبي ديد که روي زمين ريخته بود.
    با مهرباني از او پرسيد: ” پسرم ، داري چي ميسازي ؟ ” پسرک هم با ملايمت جواب داد : ” يک کاسه چوبي کوچک ، تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندي زد و به کارش ادامه داد. اين سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاري شد.
    آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهرباني او را به سمت ميز شام برد. قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پيوسته در حال مشاهده ، گوشهايشان در حال شنيدن . ذهنشان در حال پردازش پيام هاي دريافت شده است.اگر ببينند که ما صبورانه فضاي شادي را براي خانواده تدارک ميبينيم، اين نگرش را الگوي زندگي شان قرار مي دهند.

     

    زیبا و خواستگار پیر‏
    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورزدخترزیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
    وقتی پیرمرد طمع کار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر بادخترکشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،دخترتو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
    دخترکه چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت.
    ولی چیزی نگفت ! سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
    تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آندخترداشتید ؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
    1ـدخترجوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
    2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
    لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
    معضل ایندخترجوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
    و این کاری است که آندخترزیرک انجام داد :
    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده.
    پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود. در همین لحظه دخترک گفت :
    آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... . و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت ودخترنیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
    نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود
    . 1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
    2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
    3ـ زندگی شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد؛


    نظر

     


    یاده تون


    نره  


    ‏ ‏  


    گروه پاتوق سرای واتس ساپ Newsرمشک

     


    گروه پاتوق سرای وات ساپNEWS
    ،رمشک،
    RAMESHK ‏

     


    سلام دوستان جهت عضویت در گروه

      

     


    پاتوق سرای وات ساپNEWS رمشک

            

    یک پیام کوتاه حاوی متن

     


    ) اشتراک(

     

     


    به شماره

     


    09136137907  
    ارسال نمایید.  


    بروز ترین گروه از بهترین مطالب


    تا جدیدترین مطالب

    , خبر , :

    ‏ ‏
    ،کلیپ ,

    ،احادیث ,
    ،تصاویر،
    را از گروه دیافت کنید.
    در صورتی که دوست داشتید عضو گروه ما شوید به شماره ذکر شده واتس بزنید


    و همچنین

     


    مطالب و تصاویر


    خود را با ما به اشتراک بگذارید .  


    ‏ ‏  


    لطفا این متن رو تا آخر بخونید: به سختی برای خداوند وقت پیدا می کنید.اون شما رو دوست داره و همیشه حافظتونه.اون همیشه با شماست.ازتون می خوام سی دقیقه از وقتتون رو امروز با اون بگذرونین.لازم نیست نماز بخونید ، فقط دعا کنید.امیدوارم که این مسیج امروز تا شب در کل جهان پخش بشه.آیا کمک می کنید؟لطفا پیام رو کوتاه نکنید.اون همیشه با چیزهایی که شما بهش نیاز دارید کمکتون می کنه.لطفا همه چیز رو رها کنید و این کار رو انجام بدید و زنجیره رو نشکنید. چرا ما همیشه سر نماز خوابمون میاد؟ ولی تا ساعت سه شب برای دیدن یک فیلم بیداریم؟ چرا هر وقت می خواهیم قرآن بخونیم خیلی خسته ایم؟ اما برای خوندن کتابهای دیگه همیشه سرحالیم؟ چرا اینکه یک پیام در مورد خدا رو رد کنیم انقدر راحته؟ ولی پیام های بیهوده رو به راحتی انتقال می دیم؟ چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر میشه؟ اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزایشه؟ ولی ارتباط با خداوند انقدر سخته در موردش فکر کنید.آیا قصد دارید این پیام رو به دیگران بفرستید؟ یا اینکه می خواهید ردش کنید و بهش بخندید؟ این پیام رو به دوستانتون هم بفرستید. 80% شما این پیام رو برای کس دیگه ای نمی فرستید خداوند می فرماید : اگر من رو در مقابل دوستانتون رد کنید ، من هم شما را در روز قیامت رد می کنم. زمانی که دری بسته میشه ، خداوند درهای دیگری رو باز می کنه.اگر خداوند این کار رو برای شما انجام داده ، این پیام رو برای همه بفرسید حتی من! خداوند بلک بری نداره ولی همیشه مورد علاقه ترین مخاطب منه او در فیس بوک نیست اما بهترین دوست منه او در تویتر هم نیست اما من هنوز از او پیروی می کنم و حتی بدون اینترنت من همیشه با او در ارتباطم او در واتس آپ نیست.اما همیشه آن لاینه! این پیام رو به تمام کسانی که بهشون اهمیت میدین بفرستید‏ ‏‎
    ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ: ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ| ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪﺁﺩﻣﻲ
    RAMESHK ‏

     


      وقتی یکی از معجزات قرآن باعث مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی می شود: وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.  اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از 60 سالگی تعطیل می‌شود.  ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.  بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده.  نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار !!در قرآن آمده است.یعنی همان نسبت یک به هفت.!!

      

     


    لطفا من را بزن ! شیخ الغامدی پس از پایان سخنرانی جوانی نزدم آمد و گفت: جناب شیخ می خواهم باشما صحبت کنم. گفتم با کمال میل. گفت: من تحت تاثیر حرف های شما قرار گرفته ام و به خدا جز توبه تصمیم دیگری ندارم.گفتم: تصمیم درستی گرفته ای. به بخشش الله و به خیر او امیدوار باش..در حین صحبتم با او درباره ی فضیلت توبه متوجه شدم که نگاهش ناگهان بسوی زمین متوجه می شود . دوباره یه من نگاه می کند. سپس به من گفت: شیخ! می شه من رو برنی؟با تعجب گفتم: بله؟!گفت: می شه من رو بزنی؟گفتم: جدی می گویی؟گفت: بله. جدی می گم.گفتم: چرا؟گفت: الان که دارم با شما حرف می زنم مست هستم. سعی می کنم حواسم رو جمع کنم اما عقلم تحت کنترل خودم نیست. به خدا من به دنبال خیر هستم، خواهش می کنم توی سرم بزن تا حواسم بیاید سر جایش!تعجب کردم… این اولین باری که توی چنین موقعیتی قرار می گرفتم…گفتم: چند سال داری؟ گفت: 18 سالگفتم: فقط 18 سالت هست و گرفتار الکل هستی؟! اگر پدرت از این مساله باخبر شود چه خواهی کرد؟گفت: خدواند پدرم را هدایت کند. و چیزی نگفت. گفتم: چرا؟ گفت: چون پدرم شرب خمر را یادم داده!گفتم: پدرت مشروب خور است؟ گفت: بله، همینطور برادرم و عموهایم. من هم مدتهاست گرفتارم.ادامه داد: تعجب خواهی کرد اگر بگویم تنها انسان صالح توی خانواده ی ما مادرم است. الان حدود 30 سال است که مادرم با پدرم زندگی می کند و پدرم و همه ی خانواده اینطور هستند. پدرم ما را به کشورهای دیگر می برد و پیش می آمد که ما را با خود به رقاصخانه ها می برد و مادرم را هم مجبور می کرد که همراه ما بیاید… مادرم تویی آن محل فساد فقط سرش را زیر می انداخت و می گفت: سبحان الله… الحمدلله… لا اله الا الله… الله اکبر… تا اینکه برمی گشتیم.می خواهم توبه کنم شاید خداوند چشمان مادرم را به توبه ی من روشن کند…گفتم: جز مشروب خوری، مشکل دیگری هم داری؟ او هم گناهان بزرگ دیگری را نام برد…بهش گفتم: نماز هم می خوانی؟ گفت: نه، چهار سال می شود نماز را ترک کرده ام. فقط توی مدرسه گاهی نماز می خوانم، آن هم بدون وضو!گفتم: عجیب است! چهار سال بدون نماز؟ انجام این گناهان با ترک نماز خیلی طبیعی است. پروردگار می گوید:}نماز از فحشا و منکر باز می دارد{ ]سوره ی عنکبوت:45[به او گفتم: اگر جدی هستی شروع بهنماز خواندن کن، همینطور دست از نوشیدن مشروب بردار و همه ی فواحش را ترک کن. اگر واقعا جدی هستی بعد از یک هفته خواهم دیدت…بعد از یک هفته به دیدنم آمد. گفتم چه کار کردی؟ گفت: قسم به خدا که حتی یک نماز را ترک نکرده ام و نه حتی یک جرعه مشروب به دهانم نزدیک نکرده ام…گفتم: حتما دوستانت را عوض کن. مطمئن باش خداوند به جای آنها دوستان خوبی به تو خواهد داد. یک هفته بعد باز بیا پیش من.دفعه ی بعد که او را دیدم گفت: مژده بده شیخ! دوستان قدیمی را رها کردم. همینطور از گوش دادن ترانه های بی معنی دست کشیده ام. الان هم روزی حداقل یک جزء کلام الله را می خوانم و همینطور نمازهای سنت را هم می خوانم و هر عمل خیری که از دستم بربیاید بین خودم و خدایم انجاممی دهم.الان احساس می کنم در سعادت و خوشبختی بزرگی سیر می کنم. سعادتی که دنیا به اندازه ی آن ارزشندارد و جز در طاعت پروردگارم جای دیگری آن را پیدا نخواهم کرد.با خودم گفتم: سبحان الله! رحمت پروردگار چه بزرگ است… تا قبل از یک ماه همین جوان در حال مستی با من حرف می زد و الان نماز تهجدش هم ترک نمی شود و نور ایمان از صورتش نمایان است!.‎

            

    قطاربه یارو میگن: زودباش سوار شو قطار داره میره!میگه : کجا میخواد بره بلیط دست منه

     


    غضنفر روشنفکر میشه پشه ها دور سرش جمع میشن

     

     


    یارو 1000 تومنی پیدا میکنه میبینه وسطش سوراخه میگه بخشکی شانس وسطش گوشه نداره!

     


    حیف نون پشه بند می خره، تاصبح نمی خوابه پشه ها رو مسخره می کنه!  
    یارو میره کمیته امداد، هیچی بهش نمیدن،میگه: واگذارتون کردم به کلید اسرار!  


    توجيه علمی برخی گناهان


    رشوه=شیرینی

    غیبت=تو روشم میگم :

    ‏ ‏
    بخل=اگه خدا میخواست بهش میداد

    دروغ=مصلحتی
    ربا=همه میخورن
    ‏ماهواره=شبکه های علمی
    تهمت= همه میگن


    نگاه حرام=یه نظر حلاله‏

     


    مال حرام=پیش سه هزار میلیارد هیچیه


    موسیقی حرام=آرامش اعصاب  


    ‏ ‏ مجلس حرام=یه شب هزار شب نمیشه

    تصاویر عاشقانه احساسی

    عکس عاشقانه

     

     

    .: ادامه مطلب :.

    عکس‎ ‎ L Love you













    lovenar

    نظام اربابی پور

    lovenar

    http://lovenar.loxblog.com

    رمشک

    استفاده صحیح از واتس آپ گروه پاتوق سرایNEWSرمشک

    رمشک

    با سلام خدمت شما دوست عزیز نظامم اهل دهستان رمشک از توابع شهرستان قلعه گنج استان کرمان رشته درسیم هستش علوم انسانی حتما به وب شما هم سرمیزنم وخوشحال میشم اگه توی نظرسنجی شرکت کنید و یا عضوخبرنامه بشید متشکرم. ‏ با عرض سلام و خوش امد گویی خدمت شما بازدید کننده گرامی در این وب سعی در معرفی دهستان رمشک در دنیایی مجازی داریم که البته مطالب دیگری هم قرار خواهد گرفت در حدتوان

    رمشک