رمشک
آپلود سنتر دائمی  و همیشگی نیلوبلاگ با ساپورت پسوند های لازم
 

داستان غم انگیز

 

داخل کیف دانشجوی دختر چه چیزی بود؟

 

یک داستان غم انگیز

 

در یک دانشگاه دخترانه نیروهای تجسس برای بازرسی آمده بودند و در تمام کلاس های دانشگاه رفته و به تفتیش کیف دختران می پرداختند، یکی یکی کیف ها را بازرسی می کردند

 

داخل کیف ها کتاب، دفتر و اوراق ضروری بود. هیچ چیز ممنوعی یافت نشد. البته یک کلاس باقی مانده بود که اتفاقا جای همین حادثه است.

 

گروه بازرسی داخل کلاس شدند و از همه دختران درخواست کردند که کیف هایشان را باز کرده و جلو بگذارند. در گوشه سالن یک دانش آموز نشسته بود که نگران به نظر می رسید و با زیرچشمی به گروه تجسس نگاه می کرد و عرق شرم بر پیشانی اش جاری بود و کیفش را محکم در دستانش گرفته بود.

 

بازرسی شروع شده بود، هرچی نوبت او نزدیک ترمی شد، نگرانی اش بیشتر و بیشتر می شد.

 

بعد از چند دقیقه تیم بازرسی پیش دختر آمدند، اما او کیفش را محکم گرفته بود، گویا که با زبان سکوت می خواست بگوید که شما هرگز نمی توانید این (کیف) را باز کنید.

 

به او گفته شد: کیف را باز کن!

 

او به طرف ماموران نگاه می کرد و زبانش بند آمده بود و کیفش را محکم به آغوشش گرفته و حاضر نبود به ماموران تحویل دهد!

 

ماموران مجدد درخواستشان را تکرار کردند

 

ناگهان دختر با صدای بلند فریاد زد: نه! من نمی توانم کیفم را به شما بدهم!

 

تمام نیروهای گروه تجسس پیش دختر آمدند

 

بگو مگوی سختی شروع شد

 

تمام دانشجوهای کلاس نگران شدند

 

 چیست...؟

 

بالاخره کیف دختر از او گرفته شد.

 

تمام دانشجوها ساکت بودند

 

معلوم نبود چه اتفاقی می افتد

 

آخر داخل کیف چه چیزی بود؟

 

تیم بازرسی کیف دختر را گرفته و به دفتر بردند، باران اشک از چشمانش جاری بود و با بغض به آنها (ماموران) نگاه می کرد که جلوی همه او را رسوا کرده بودند.

 

او را نشاندند، رئیس دانشگاه گفت: کیف را باز کن، دختر کیفش را باز کرد

 

یا الله! داخل کیف چه بود

 

شما چه فکر می کنید؟ آیا داخل کیف چیزی ممنوعی بود؟ آیا تصاویر مستهجن بود؟

 

قسم به الله چنین چیزی نبود

 

داخل کیف چی بود؟.... چند تکه نان!!! و تکه های باقی مانده ساندویچ!!!

 

فقط همین و نه چیزی دیگر

 

وقتی در این مورد با او گفتگو شد. اینچنین بازگو کرد: تمام دانشجوها وقتی صبحانه می خورند من یواشکی تکه های باقی مانده نان را جمع می کنم ، چیزی خودم می خورم وبقیه را برای خانواده ام می برم. بله! برای مادر و خواهرانم

 

تا که برای ناهار و شام چیزی داشته باشند که بخورند!!! چرا که ما تنگدست و فقیر هستیم، سرپرستی نداریم، کسی هم خبری از ما نمی گیرد، و دلیل انکار از بازکردن کیفم فقط همین بود که مبادا همکلاسی ها و دوستانم ازوضعیت من مطلع شوند وبعدمایه شرمندگی من شود.

 

بابت اسائه ادب و جسارتم از سما پوزش می طلبم.

 

بله دوستان! این حقیقت را خواندید و شنیدید، اشک در چشمان شما حلقه زد

 

پروردگار هر شخصی را از چنین مجبوری نجات دهد و هیچکس چنین روزی را نبیند.

 

برادران و خواهران! این صحنه یکی از صحنه های دردناکی است که ممکن است در همسایگی ما و شما باشد و ندانیم یا بسا اوقات این افراد را نبینیم و از حال آنها اطلاعی نداشته باشیم.

 

عموما مردم، اخبار جهان را از هر گوشه و کنار پیگیری می کنند اما از همسایه و فامیل خود خبری ندارند!

 

به افراد مستمند و فقیر کمک کنید چرا که فقیر شدن زمان نمی برد.

 

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: چهار شنبه 10 شهريور 1395برچسب:داستان ،غم، انگیز،,
  • عشق

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    چه خنده آور است جایی دنبال عشق و شادی و امید باشیم که میدانیم نیست... چه بسیارند کسانی که هوس های زودگذرشان را با عشق پاک اشتباه گرفته اند و هوی های نفسانی خویش را رنگ و بوی کاذب عشق داده اند...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    هر بی بند و باری و بی عفتی و بی حیایی را عشق نام نهاده و در فرهنگ لغت و قاموس روحشان بین عشق و هوس مساوی بس ناعادلانه ای قرار داده اند...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    چه بسیارند دختران و پسران نیکو سیرت صادقی که در دام چنین الفاظی می افتند و چه بسیارند گرگ صفتان درنده خویی که از جوانان بیگناه سوء استفاده میکنند و ذهن و قلب آنان را به بازیچه میگیرند ...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    و چگونه امکان دارد؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    چگونه عشقی که سازنده ی راه بشر است را با هوس ها و شهوات زودگذر یکسان میدانند در حالی که به اتفاق میدانند آخر و عاقبتشان جز خواری و زبونی چیزی نیست؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    بگذریم...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    شاید خنده آور هم نباشد ...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    اگر بیشتر بیندیشیم میبینیم اصلا هم خنده آور نیست.. پای شرف و عزت و غیرت و وجدان به میان است ... پس به سادگی از کنارش نگذریم. و به راستی انسان بر هر آنچه منع شده باشد حریص است...

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    و این است ثمره ی تلاش بی وقفه ی اهریمنان انس و جن

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    همسرم با صدای بلندی کفت :

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم…

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خورم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    تقاضای او همین بود.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره.....

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

    سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن…..

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: چهار شنبه 2 مرداد 1392برچسب:داستان,داستان عشق,داستان عاشقانه,داستان عشق واقعی,,
  • داستان واقعی عشق

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com عشق دختر بلوچ بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com این داستان واقعی است که دختری عاشق پسر افغانی میشه که این دو نفر هم دیگر رو دوست داشتن اما چون که پسر افغانی بود دختر رو به پسر افغانی ندادن به همین دلیل دختر و پسر با هم فرار می کنند به بندر عباس می روند عمو دختر به پسر افغانی زنگ می زند پسر افغانی رو فریب می دهد که بهش میگه ما با ازدواج شما موافق هستیم بیاید تا شما رو به عقد هم دیگه در بیاریم پسر افغانی حرف اون رو باور می کند و جای خودشان رو به اونا میگه عمو دختره با چند نفره دیگه میره همان جا پسر افغانی رو تا میتوند اون رو به زیر مشت لغت میزند بعد اون رو به دولت تحویل می دهد و دختره رو می برند ولایت خودشان چند مدت آن رو داخل اتاق حبس می کنند بعد از چند روز وقت نماز صبح وقتی دختر میره وضو میگره که نماز صبح رو بخواند عمو دختر میره با یک طناب دور گردان آن می بنند و او رو خفه می کند بعد صبح میان پدر مادر دختر می بیند دخترشان خود کوشی کرد چون طوری صحنه سازی کرد بود که هیچ کس فکر هم نمی کرد که کس او رو کشته باشه دولت میاد تحقیق می کند بعد از مدتی عمو دختر اعتراف می کند که من این کار رو کردم دولت آن رو دستگیر می کنند ولی پدر مادر دختر رضایت میدن و او آزاد میشه این قصه عشق دختر بلوچ که باعث از دست دادن جانش شد بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com عشق دختر بلوچ بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com دختری بود که زیاد اهل شوخی و همیشه شاد و خندان بود این دختر که در طول مسیر رفتن به مدرسه پسری عاشق اون و ازش خوشش میاد و سعی می کند هر طور شد خودشو به او نزدیک کند و نظرش رو درباره ازدواج با هم ازش بپرس روز به روز میاد که حرفش رو به او بزنه اما نمی تواند خجالت میکشد تا این که یک بهانه به دستش میاد میره با دختر صحبت می کند حرفش رو به اون میگه بعد از از مدتی دختر جواب اون رو می دهد یعنی اینکه با هم ازدواج کنند بله رو به اون می دهد این ها هر روز با هم صحبت می کردن می گفتنو می خندیدن گذشت روزها روزها تا این که خبر به برادر دختره می رسد برادر دختره دیگه اجازه نمی دهد که دختره به مدرسه بره چون که دوستاش بهش گفتن که خواهرت دوست پسر داره اما دختره حرف اون رو گوش نمی کند و میره برادر دختره بخاطر حرفهای دروغ دوستانش که به او گفتن خواهرت دوست پسر داره حالشه گرفته میشه نمی تواند توی چشم دوستانش نگاه کنه غافل از این که حرف آنها بیخود است شب وقتی که وقت خواب میشه پسره شربت درست میکند و زهره داخل لیوان دختره میریزه و به او می دهد و او شربت رو میخورد و جان خود رو از دست میدهد پسره بعد از زهر دادن به خواهرش به مادر خود میگه که من به او زهر دادم پدر مادرش هم این بهانه رو درست می کنند که مار او رو نیش زده و فوت کرده بعد از مدتی نامه که پسره به دختره نوشته بود داخل وسایل دختره بود برادرش اون رو می بیند که نامه این طور نوشته بود بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بسم الله الراحمن الرحیم بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com سلام :امیدوارم که حالت خوب باشد من هر طور شده مادر و پدرم رو می فرستم که تو رو از پدر و مادرت برام خواستگاری کنند ‏ بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com الی آخر با دیدن این نامه پسره خونش به جوش می آید چون که دوستانش به خواهرش تهمت(بهتام)زدن می رود و سه تا دوست هایش که به خواهرش تهمت زدن همان کاری رو که با خواهر خود کرد با خود و سه دوست خود در خارج از ولایتشان کرد بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

     

     

     

     

     

     

    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  • نوشته : نظام اربابی پور
  • تاریخ: یک شنبه 1 ارديبهشت 1392برچسب:داستان واقعی عشق,
  • صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد


    lovenar

    نظام اربابی پور

    lovenar

    http://lovenar.loxblog.com

    رمشک

    داستان غم انگیز

    رمشک

    كد ساعت و تاريخ

    با سلام خدمت شما دوست عزیز نظامم اهل دهستان رمشک از توابع شهرستان قلعه گنج استان کرمان رشته درسیم هستش علوم انسانی حتما به وب شما هم سرمیزنم وخوشحال میشم اگه توی نظرسنجی شرکت کنید و یا عضوخبرنامه بشید متشکرم. ‏ با عرض سلام و خوش امد گویی خدمت شما بازدید کننده گرامی در این وب سعی در معرفی دهستان رمشک در دنیایی مجازی داریم که البته مطالب دیگری هم قرار خواهد گرفت در حدتوان

    رمشک